زمانی که پراگ را ترک کردم خوب به خاطر دارم . ژوئن 1924 بود. همان وقتی که فرصت پیدا کردم بال گشوده و بر فرازش پرواز کنم .
حال، خرسندم که همان منظره ای را می بینم که آن روز با دیدنش بسیار گریستم .
اگر درست خاطرم باشد ، آن روز چشمان خیس و قلب خسته ام از صاحبشان گلایه داشتند که چرا با این شهر بی مانندنزیسته و هر چه کرده؛ زایش مرگ بوده و سازش با تاریکی .
حال که قریب به یک قرن است که با مرگ می زیم؛ همچنان میان مردگان سر بلندم که چه خوب ادراکی داشتم از زندگی که تاریکی می خواندمش .
روزی که به ملاقات بورخس پیر که در یکی از همان لانه های سنگی نه چندان بزرگتر از گورش، آرام گرفته بود رفتم، به خوبی فهمیدم که قادر متعال چه خوش ذوق هر خلقش را با الهه زیستنش محشور می کند . بورخس با هومر داستان جاودانه اش محشور شد و من با تاریکی، که از کودکی ام در دنیا ستایشش می کردم .
بورخس گریست و من با لبخند تلخی در آغوش هومر تنهایش گذاشتم .
فرانتس کافکا - 11 جمادی الاولی 1432 !

سهشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
حسینیم یا یزدیدی !!
چند روزی است که خوره ای به جانم افتاده که گاه سربلندم می کند و گاه به غایت شرمسار از راه کجی که شاید در آن پیش میروم.
حس غریبی است که با تمام وجود صراط راست را بخواهی، ولی هنوز آنطور که خواستنی است ایمان به راهت نداشته باشی .
کلی بنگریم؛از دو گروهی که در دو سمت جامعه مان ایستاده اند، هیچ یک حق محض نبوده و نیستند و هر دو دسته پرند از لکه های بد بو و متعفنی که سر گیجه ای تمام نشدنی تنها پیشکششان به من و امثال من بوده .
همین است که شک دارم به مواضعم و همین است که می ترساندم از به کج راهه رفتن .
سخت محتاج نشانه های او در قرآنش هستم و از خودش قوا و قدرت دوباره خواندنش را می طلبم.
برای منی که فراری بوده ام از مدهب های فراوان اطرافم که تنها روبندی است برای کلاشی و بی خدایی بسیار سخت شده پیدا کردن راه حسین ... راه خدا .
سهشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
آزادی
برای نوشتن ، از امروز و به مدت ٣٠ روز به مشهد خواهم رفت ...
خوب می دانم حسرت چنین روز با شکوهی ، بارها گریبان آینده ام را خواهد گرفت .
بسیار خوشحالم و شاکر ...
شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
دفتر چهاردهم- خلقت
چه چراگاه بی منطقی دارند انسانها ...
زمانی که انسانم را برای چرا پیاده ، و خود مشغول آشامیدن آب شدم ، همچون همیشه به گوشه ای خیره ماند و چون پاره سنگی آرام گرفت .
تا کنون انسانهای زیادی داشته ام که همه همین طور بی قاعده وقتچرانند و گنگ.

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
دفتر سیزدهم - عاشقانه ای آرام
هرگز آن نگاه آتشینت را از یاد نخواهم برد ، سوفیای من ؛ و آن خیرگی بی همتای چشمانت که هرم آن را هنوز به همراه دارم ؛ زمانی که بودنت را طلب کردم و تو به من نگریستی ...
اکنون خوب به خاطر دارم که زمان چندین روز ، و نه ، چندین سال ایستاد و تو به من خیره نگریستی ...
آن لحظه را تو به خاطر نداری که من بارها جان دادم و تو همچنان به من نگریستی ؛ نه من ، که هستی جان داد برای نگاهت و تو باز هم خیره نگریستی .
آه ، سوفیای من ، چگونه می توانم چشم از آن نگاه بگیرم و بازیچه زمانه ای شوم که خود بازیچه نگاه توست .
تا ابد خواهم ستود معبودم را برای بودنت .

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
دفتر دوازدهم - ایمان
چشم روی هم نهادن را بهتر از خیره ماندن به دنیایی یافت که به آن تعلق نداشت .
هیچ برایش دشوار نبود هم آوایی با سیاهی و تاریکی ؛ و این بسیار سهل تر بود از زیستن با جهانی که روز به روز تنگ تر و تنگ تر می شد برای او که آسمانی بود و هیچ در زمین نیافته بود جز نادان هایی که نام هر حماقتی را عشق می نهادند .
ایمان ...
بارها زمانی که چشم بر هم می نهاد و آینده را در آغوش می کشید سر تا سر وجودش مملو از این کلمه می شد .
ایمان به آینده ای که فراتر ار عشقی زمینی در خود خواهد داشت .
ایمان به ظهور روزگاری که در آن جز بال گشودن چیزی نخواهد بود ، و هیچ کس نخواهد توانست حتی برای لحظه ای جز عشق سخن به میان آورد .

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
دفتر یازدهم - جامعه بیمار
غم بشر زاییده تفکراتی است که ذهن او ساخته و پرداخته ، و تفکرات او زاییده جامعه ای است که در آن زندگی می کند ، و جامعه زاییده ... رادیو را خاموش می کنم و ترجیح می دهم به گفتگویی بی ریا مابین ریل و چرخهای قطار گوش دهم ، که از دیشب تا به حال یکبند با سخنان تکراریشان قصد دارند یکدیگر را قانع کنند .
نمی توانم درک کنم که بعضی چطور تا به این حد از ادب به دورند و گفتارشان در صدد فتح اموری است که به هیچ عنوان برای مکاشفه ساخته نشده ؛ زایش از این قسم امور است که نه باید از آن سخن راند و نه از آن شنید .
سر درد ناشی از بی خوابی دیشب را خیلی بیشتر می پسندم تا اسیر سخنوری کسی باشم که خود اسیر یک قلم به دست بی فکر است .
سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
پایان دنیا
چقدر زیبا و در عین حال نفرت انگیز است ، که آدمی ، به محض اطلاع از قدرت در انجام کارها از آنها ارضا شده و انرژی خود را از دست بدهد ، و تنها کارهای محیر العقول برایش لذت انجام داشته باشد .
این نکته درد آور می شود وقتی انسان دریابد هیچ کاری در دنیا نیست که نتوان آنرا با موفقیت به اتمام رساند .
یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
دفتر دهم - مهاجرت
روزگاری دیدگان آدمی تر می شود .
زمانی دیگر سخت می شود راست قامت بودن و لحظاتی می رسد که عذاب آور است چشم گشودن و به آینده خیره شدن .
در این لحظات به شدت محتاج می شوی به چشمی که به دردت نخندد و به دستی که قصد بر زمین زدنت را نداشته باشد ؛ و زمانی که متوجه می شوی در اشتباهی که امید به همراهی داری ، عرصه چنان برایت تنگ می شود که حتی نمی توانی چشم تر کنی.
"گراسا میشل" از این دست افراد بود ... لیک به ستوه آمد که نه بر او بل به فرزندش چنان کنند که گاه از درندگان نیز بر نمی آید .
منزل گزیدن در اقامتگاهی جدید هر چند با مردمانی نه چندان متفاوت با درندگان پیشین این حسن را دارد که هنوز چشمی از درد آدمی خبر ندارد که به آن بخندد و دستی از ناتوانی قامت وی با خبر نیست که قصد کند بر زمین زدنش !

شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
دفتر نهم - جستجو
دیگر زمان آن رسیده بود که "لیزا آنتونیو ماریا" به اسارت ۵٠۵ ساله خود پایان دهد و خود را از آغوش چوب سپیداری که زمانی دستان بی ریای لئوناردوی جوان آنرا صیقل داده بود ، برهاند.
همان زمانی که لیزا خود را به لئوناردو سپرد ؛ و هیچ باورش نمی شد روزی از آن دستان نوازشگر جدا خواهد شد و امروز زمان آن رسیده بود که جستجو را برای یافتن قدیس بی همتایش شروع کند .
جستجویی بی پایان و شاید بی حاصل .
